آقمشهد پایگاه شهید سلمان بابائی شهید شکرالله اسماعیلی شهید سعید فلاحی شهید عادل مهدوی شهید بهرام کنعانی شهید مهدی هادیان شهید هادی نیکزاد شهید محمود اسماعیلی شهید داریوش رنجبر شهید ذبیح الله علیپور شهید میرزاخان زائری کلام ستارگان اخبار یادواره کلام ماه دیار عاشقان
>
| |

شیدایی جبهه نوجوان آقمشهدی

بسمه تعالي

ابتدا عشق و دلدادگي و ارادت به امام و طليعه‌داران عرصه خون و قيام از دوران کودکي و در سن ۱۱-۱۰ سالگي ایجاد شد. به ياد دارم در يكي از مراسم‏ هايي كه در دوران كودكي‌ام در منزل ما برگزار شد با ماژيك قرمزي بر روي سينه‏ ام گلوله‌اي كشيدم كه از طرف دشمن بر سينه‌ام نشسته و خون جاري شد و به شهادت مي‌رسم. اطرافیان ضمن تشويق اين عشق و علاقه‌مندي بسيار تعجب نمودند. در سن دوازده سالگي براي اولين بار جهت رفتن به جبهه اقدام نمودم. خدا حفظ كند دوستاني كه در آن دوره در ستاد خاتم‌الانبياء بودند، شهيد داریوش رنجبر، يادش بخير يكي از عزيزان پاسدار كه بسيار مهربان بود با ديدن من و شدت علاقه‌ام بسيار پراحساس گفتند فعلاً با اين جثه كوچك و سن كم نمي‏توانی بروی. به من گفت برگرد و در پايگاه محل خدمت كن. باز به ياد دارم با آن کمي سن براي كمك گرفتن از مردم كيسه‌هاي گندم و برنج را بر دوش مي‌گرفتم و برای جبهه کمک جمع می‏ کردیم. خدا را شكر كه مردم روستاي آقمشهد، مردماني قدرشناس بوده و هستند و هرگز نديدم كه با توجه به وضعيت اقتصادي ضعيف خود از هر کمکی دريغ كنند. در سن ۱۳-۱۲سالگي‌ام بود كه در يكي از روزهاي بهاري ديدم در روستا ولوله‌اي شد و همه دارند صحبت مي‌كنند. از خانه بيرون آمدم، ديدم حدود ۱۰۰ تا ۱۲۰نفر نظامي كه همگي در پوشش لباسهاي مخصوص و با انواع سلاح‌هاي گرم و سرد به روستا آمدند . در حياط حسينيه جمع شدند، دقيقاً يادم هست دو زن هم همراه آنها بودند. ما نمي‌دانستيم آنها چه كساني هستند شب را در حسينيه محل اطراق كردند، در روستاي ما براي اولين بار اين تعداد نيروي نظامي ديده شده بود. بعد از رفتن آنها دقيقاً روز بعد، تعدادي از برادران سپاه با تويوتا به محل آمده و سراغ آنها را از ما مي‌گرفتند و ما هم قضيه را به آنها گفتيم، تازه متوجه شديم كه آنها منافقين كوردلي بودند كه هم دنيايشان را از دست دادند و هم طبق وعده  خداوند آخرت خود را.

بعدها كه بزرگتر شدم و به اتفاق ۱۱ نفر از دوستان كه به محل عمليات مرصاد در منطقه كرند غرب و اسلام‌آباد رفتيم حال و روز آنها را مشاهده کردیم. گردنه‌اي كه تعداد زيادي خودرو و نفربر منافقين بود و غيور مردان هوانيروز دنيايشان را جهنم كردند و ديدیم كه چگونه سوختند و به درك واصل شدند. در همين منطقه مرضاد در مسير راه منافقي كه چهره كريه ، سوخته و زشتي داشت را بر كوه آويزان نمودند تا وعده و نصرت الهي را رزمندگان مشاهده نمايند. بعد از آن قضيه و رفتن منافقين به جنگلهای آقمشهد، برادران سپاه و ارتش در روستاي آقمشهد مستقر شدند. من نيز به اتفاق ديگر دوستان هميشه در كنار آنها بوديم و شبها در درون سنگر نگهباني مي‌داديم.

سال ۶۵ كه به سن ۱۵ سالگی رسیدم براي رفتن به جبهه به ستاد خاتم‌الانبياء مراجعه كردم، البته نپذيرفتند اما با اصرار و ترفندهاي خاص بالاخره به هر شكلي بود آنها را راضي كردم تا پرونده‌ام را جهت اعزام به سپاه ساري بفرستند. ابتدا ما را براي آموزش به پادگان وليعصر (عج) گهرباران بردند از شانس بد من در ليست حضور و غياب اولين نفر، به او گفتند بيا بيرون، آه از نهاد من در آمد، بعد از پايان كار و خواندن ليست حضور و غياب به من و يكي دو نفر گفتند سن شما كم و قد شما هم كوتاه است، شما بايد برويد. هر چه التماس و گريه كرديم، نتيجه‌اي نداشت، پرونده را برگرداندند به سپاه ساري، بنده به سرعت خود را به سپاه رساندم باز هم اينجا به هر طريقي بود و البته با كمي شيطنت پرونده را گرفتم و مجدداً به پادگان برگشتم. اينبار آن بنده‌ خداها چون شدت علاقه مرا ديدند كاري نداشتند. ۵۱ روز آموزش رزمي و نظامي ديدم البته قبلاً در ۱۳-۱۲ سالگي يك بار به مدت يك هفته در پادگان بادله آموزش ديده بودم.

بنده معتقدم آن دوران واقعاً دوران طلايي بود. مردم بي‌اندازه به امام‏ شان عشق مي‌ورزيدند نيت‌شان، نيت خالص و طريق‌شان الي‌الله بود هر فرماني كه امام مي‌دادند توده مردم با گوش جان مي‌شنيدند البته اين حرارت و شيفتگي در جوانان و نوجوانان بسيار بيشتر بود. مدتي بعد از َآموزش به اتفاق دوست خوبم آقاي مهران خادميان كه از جانبازان عزيز جنگ تحميلي است به خط پدافندي مهران اعزام شديم. دقيقاً در روبروي ما نيروهاي دشمن بودند و بعدها از همين نقطه منافقين حمله كردند. در حقيقت ما مدتي به عنوان نيروهايي كه حافظ محور بودند فعاليت مي‌كرديم. نام منطقه‌مان ((راه مرگ)) بود، چرا كه تعدادي از بهترين عزيزان در آنجا شربت شهادت نوشيدند. در طي آن مدت مخصوصاً شدت آتش تهيه كه دشمن مي‌گرفت و شب را به مثل روز روشن مي‌كرد هرگز از يادم نمي‌رود اين ايثار و از خودگذشتگي رزمندگان بود كه توانستند با آن همه قدرت و قوت كه كشورهاي متعددي عراق را ياري و كمك مي‌كردند در مقابل آنها ايستادگي كنند. مدتي را در تيپ كماندوهي مالك اشتر كه در حقيقت مسئول عمليات‌هاي نامنظم بود به اتفاق دوستم آقا مهران بوديم. در فروردين سال ۱۳۶۷ كه در حقيقت سومين بار به جبهه اعزام شدم، در سپاه محمدرسول‌الله (ص) به منطقه جنوب اعزام شديم. ما در تيپ امام علي (ع) از لشكر ۲۵كربلا منطقه دارخوثين مستقر شدیم، استقرار ما در منطقه مصادف شد با تك دشمن در منطقه عملياتي فاو. صدام دستور داد به هر شكل كه شده بايد فاو را پس بگيريد. در اين جنگ نابرابر تمامي قدرتهاي جهان به كمك صدام آمدند آنان ناجوانمردانه از بمب‌هاي خوشه‌اي و سلاح‌هاي شيميايي استفاده مي‌كردند. بنده به اتفاق ديگر رزمندگان به سمت فاو حركت كرديم ما سوار بر كاميون بوديم و لحظه‌اي نمي‌توانستيم درنگ كنيم. هواپيماهاي دشمن لحظه‌اي آرام و قرار نداشتند و به شدت بمب‌هاي شيميايي مي‌ريختند. پل‌هاي روي اروند را نابود كردند.مشاهده مي‌شد كه عزيزاني كه مجروح شده بودند و بدنشان به آب مي‌خورد چگونه ياحسين (ع) و يازهرا (س) مي‌گفتند. در نزديكي اروند رود و در مسير راه تعدادي از رزمندگان در داخل كاميوني بودند هواپيماي دشمن بمب  را روي كاميون انداخت، اين صحنه براي من تداعي‌كننده روز عاشورا بود، سرها به يك طرف و دستها به يك طرف همه غرق در خون، مجروحان فقط يا خدا و يا حسين (ع)  مي‌گفتند. عزيزان امداد كه داشتند ابدان مطهر شهدا را جمع مي‌كردند در اين حين من ديدم رزمنده جواني كه سوار بر موتور تريل بود و همزمان با آمدن آنها راكت هم اصابت كرد، بر زمين افتاده بود برادر رزمنده‌اي كه در پشت او نشسته بود شهيد شد، اما اين جوان برومند و شجاع كه تركش به كله‌اش اصابت كرد و كله‌اش را دو قسمت كرد و مغز سرش معلوم بود، فقط حسين (ع) را صدا مي‌زد. اين صحنه هرگز از يادم نمي‌رود من شيفتگي، عشق و دلدادگي واقعي به امام حسين (ع)  و اهل بيت را در سيماي آن جوان ديدم. از او نشنيدم كه گفته باشد درد دارم يا آب مي‌خوام، غذا مي‌خواهم فقط و فقط خدايش را صدا مي‌زد و فرياد يا حسين (ع) و يازهرا (س) داشت. دشمن از خدا بي‌خبر همچنان وحشيانه بمب‌هايش را بر سر رزمندگان مي‌ريخت. در يكي از صحنه‌ها جنگجو‌هاي دشمن با مسلسل رزمندگان را هدف ‌گرفتند، رزمنده‌اي را ديدم كه بر اثر استنشاق گازهاي شيميايي بر زمين افتاده بود ما كه ماسك داشتيم به محض آمدن بوهاي شيميايي ماسك را بر صورت مي‌زديم اما آن رزمنده ماسك نداشت يادش بخير، خدا حفظ كند يكي از عزيزان پاسدار را اتفاقاً او اهل ساري بود هميشه قبلاً او را در مسجد جامع ساري هنگام نماز مغرب و عشا مي‌ديدم، ماسكش را از روي خود برداشت و آن را روي صورت آن رزمنده قرار داد. من اوج ايثار و از خودگذشتگي را در اين مرد خدا ديدم، به او گفتيم آقا تو خودت نياز به ماسك داري اما در جواب گفت اون بيشتر نياز دارد. به ياد آن حكايت جنگ پيامبر (ص) افتادم كه مجروحان آب را خود نمي‌نوشيدند و به ديگران مي‌دادند. بنده نيز از استنشاق گازهاي شيميايي بي‌نصيب نماندم مدتي براي درمان به اهواز اعزاممان كردند.

اعزام چهارم  در اواسط سال ۶۷ مصادف بود با عمليات مرصاد، كه اين دوره هم در كنار ۱۱ نفر از عزيزان اين روستا روزهاي پرخاطره و به يادماندني داشتیم. اميدوارم راه و مرام حضرت امام (ره) را پيشه خود سازيم و از فرامين مقام معظم رهبری اين مرجع بزرگ تقليد شيعيان جهان و اميد مسلمانان بهره كامل ببريم.

من الله التوفیق

هادی کاظمی


دیدگاه‌ها

کد موجود در تصویری که مشاهده می کنید را وارد کنید
XML دیدگاه ها: RSS | Atom

درون‌شد

بازدیدکنندگان

۱