آقمشهد پایگاه شهید سلمان بابائی شهید شکرالله اسماعیلی شهید سعید فلاحی شهید عادل مهدوی شهید بهرام کنعانی شهید مهدی هادیان شهید هادی نیکزاد شهید محمود اسماعیلی شهید داریوش رنجبر شهید ذبیح الله علیپور شهید میرزاخان زائری کلام ستارگان اخبار یادواره کلام ماه دیار عاشقان
>
| |

خاطرات - عملیات فتح المبین و ماهی پلو عید

بسم رب الشهداء

عملیات فتح المبین و ماهی پلو عید

خوزستان در زمستان هوای ملایمی دارد بطوریکه در اسفندماه می توان گفت که بهار فرا رسیده است، ولی بهار سال ۱۳۶۱ با دیگر بهارها خیلی فرق داشت. گروهان ما از گردان ۱۱۰ تیپ ۳ لشگر ۷۷ خراسان، در اسفند سال ۶۱ نزدیکی هفت تپه در کنار روستای حر در پشت جبهه مشغول استراحت بود. بچه ها کارهای عادی روزمره؛ مراسم صبحگاه، تمرین نظامی، رزم شبانه و ... را انجام می دادند. جسته و گریخته خبر از حمله در آینده نزدیک می رسید ولی هنوز بطور رسمی و جدی به ما نگفته بودند. بعدالظهر روز هشتم اسفند سربازهای گردان ۱۱۰ را جمع کردند و فرمانده گردان؛ سرهنگ ملک محمودی برای سربازها سخنرانی کرد و به ما گفت که بزودی حمله داریم و امسال عید نوروز برای مردم ایران عیدی خوبی خواهد بود. هیجان و تشویش بین بچه ها بوجود آمد. دیگر روزها با روزهای قبل فرق کرده بود. همه خود را برای حمله آماده می کردند. یکی از کارهایی که انجام می دادند نوشتن وصیت نامه بود که من هم مثل بقیه وصیت نامه را نوشتم و منتظر رسیدن شب حمله شدم، ولی زمان حمله مشخص نبود. صبح روز پانزدهم اسفند برای کارهای شخصی فرستادن نامه، تلفن به ساری و ... به هفت تپه رفتم و بعد به کارخانه قند برای دیدار برادرم اصغر رمضانی که ایشان هم در لشگر ۷۷ خراسان خدمت می کردند رفتم. پس از ناهار به قرارگاه مان برگشتم که حدود ساعت ۵ به آنجا رسیدم. دوستانم به من گفتند که پسر عمویت ساعت ۵/۱ آمده اینجا و تا چند دقیقه قبل منتظر ماند و الان رفته. تعجب کردم! چه کسی اینجا به ملاقات من آمده؟ از طرفی هم من پسر عمو نداشتم!! نامه ای برایم نوشته بود. خواندم دیدم آقای حسینعلی صمدی است. به سرعت بسمت دژبانی دویدم و قبل از آنکه خارج شود او را دیدم. اصلا باور نمی کردم! شش ماه بود که همدیگر را ندیدیم. یکدیگر را در آغوش گرفتیم و خیلی خوشحال شدیم. دیدن دوست و برادری عزیز در سرزمین غریب و شرایط جنگی بسیار لذت بخش است. حسین از الله اکبر آمده بود. آن شب تا ساعت ۵/۲ صبح بیدار بودیم حرف زدیم. صبح ساعت ۵/۵ بیدار شدیم و حسین بعد از نماز صبح رفت و غم دوری اش را تا سالها برایم گذاشت. چراکه بعد از آن او به اسارت نیروهای عراقی در آمده بود و تا مردادماه سال ۶۹ دیگر او را ملاقات نکردم.

من راننده کامیون گردان ارتشی بودم. با نزدیک شدن زمان حمله فراهم کردن مقدمات شروع شد. از ۲۵ اسفند شروع کردیم به حمل مهمات به خط مقدم. اولین بار که با کامیون به خط اول رفتم دیدم با صدای انفجار هر خمپاره همه از دورو برم فرار می کنند و خود را در سنگری مخفی می کنند یا اینکه روی زمین دراز می کشند. اما من نمی توانستم از پشت فرمان فرار کنم. البته به این فکر نمی کردم که اگر خمپاره یا گلوله توپی به کامیون پر از مهمات من اصابت می کرد چه اتفاقی می افتاد! نه اثری از ماشین می ماند نه اثری از من!! مسیر حرکت ما از اندیمشک شروع می شد یعنی مهمات را بار می زدیم ابتدا به دشت عباس می رفتیم بعد از عبور از کرخه و از روی ((جسر نادری)) پل نادری به طرف چپ می رفتیم دوباره از روی یک پل متحرک عبور می کردیم بعد از گذشتن از یک جنگل از روستای ((ملحه) می گذشتیم و به ((تپه سبز)) خط مقدم می رسیدیم. مهمات را در در جای مخصوص مستقر نمودیم و منتظر حمله شدیم. روزها سپری می شد و عید نوروز ۶۱ نزدیک می شد. در کنار قرارگاه ما رودخانه و نی زاری بود که بچه ها متوجه شدند آنجا ماهی فراوان است. روزها می رفتند ماهی می گرفتند بخصوص شمالی ها. صبح روز ۲۹ اسفند من به اتفاق آقای جمشید مجیدی از روستای قادیکلا قائم شهر به مرداب رفتیم و با چفیه چند ماهی کوچک و بزرگ گرفتیم تا برای شام شب عید ((ماهی پلو)) بپزیم و برای سفره عید هم دو تا ماهی کوچک را داخل شیشه مربا گذاشتیم. ماهی های بزگ تر را برای شام آماده کردیم، هنوز همه ماهی ها را سرخ نکردیم که گفتند سربازها وسایل تان را جمع کنید و برای رفتن به خط آماده شوید! امشب حمله داریم. در آخرین ساعات سال ۶۰ وسایل را جمع کردیم ماهی داخل شیشه را بردیم در مرداب انداختیم و ماهی های سرخ شده را نصفه و نیمه خوردیم و با هم سنگرانم آقایان علی فلاح از روستای شرفدارکلا ساری و علیرضا عباسی از روستای آهنگرکلا بابل آماده حرکت شدیم. ساعت ۲۰/۸ شب پشت فرمان کامیون نشستم، سربازها هم سوار شدند و در کنارم هم دو درجه دار نشستند. نمی دونم در فکر دیگران چه می گذشت ولی من در این فکر بودم که امشب چه خواهد شد؟ از جاده نظامی اندیمشک به طرف خط حرکت کردیم. وقتی به جاده خاکی رسیدیم چراغ ها را خاموش کردیم. هوا خیلی تاریک بود و جاده بسختی دیده می شد. ستون نظامی ما به کندی حرکت می کرد. تیپ ۳ لشگر ۷۷ که من در آن خدمت می کردم حرکت کرده بود. چون ماشین جلویی و جاده دیده نمی شد سرم را از شیشه بیرون می بردم تا جلویم را ببینم. از پل متحرک کرخه گذشتیم و به جنگل رسیدیم، هوا خیلی تاریک بود و جاده دیده نمی شد. گاهی از جاده منحرف می شدیم و کامیون به درخت می خورد و دوباره با دندنه عقب بسختی به جاده بر می گشتیم. یک بار گروهبانی که کنارم نشسته بود داد زد نگهدار نگهدار ((زمانی-زمانی)) و در را باز کرد و پرید پائین. من نمی دونستم که چی شده است. بعد از چند دقیقه که برگشت گفت بالای سر ما گلوله توپ زمانی منفجر شده بود. خلاصه راهی را که در حالت عادی ۲۰ می رفتیم حدود ۳ ساعت طول کشید. ساعت ۵/۱۱ به خط رسیدیم، سربازان پیاده شدند و ماشین را در کناری که نمی دانستم کجاست قرار دادم. به ما گفتند کنار ماشین منتظر بمانید. ما منتظر فرمان حمله بودیم. آن لحظات واقعا لحظات خاصی بود و فقط آنهایی که آن را تجربه کردند می دونند چطوریه؟ حس خاصی دارد که گفتنش دشوار است. اینکه منتظر باشی و ندونی تا چند لحظه دیگر چه اتفاقی برات می افتد؟ چه سرنوشتی در انتظار توست؟ زخمی می شی؟ شهید می شی؟ پیروز میشی یا شکست می خوری؟ اسیر می شی و ... همه اینها در ذهن  و مغز می گذرد. هر چه منتظر ماندیم فرمان حمله صادر نشد. تا صبح را به حالت خواب و بیداری گذراندیم و حمله به تعویق افتاد. صبح رفتم پیش دوستانم همه ناراحت بودند که چرا حمله نشد. بعضی ها در حملات قبل مثل حصر آبادان بودند می گفتند هر چه بود تا امروز تمام می شد باز باید صبر کنیم ببینیم شب چه می شود؟ خلاصه آن روز گذشت و شب از راه رسید. در اولین دقایق روز دوم فروردین فرمان حمله عملیات فتح المبین صادر شد. صدای همزمان و ناگهانی توپخانه، کاتیوشا، خمپاره اندازها و تفنگ رزمندگان محشری به پا کرده بود. عراقی ها هم شروع کردند به ریختن آتش، دوطرف به شدت همدیگر را می کوبیدند و میدان جنگ پر شده بود از دود ناشی از انفجارهای بیشمار و صدای آنها. من از نیروهای حمله کننده (تکور) نبودم کار من رساندن مهمات، آب و غذا و حمل مجروح بود. آن شب که نه غذایی در کار بود نه مهمات تا صبح صبر کردیم. رزمندگان خط اول عراق را شکستند و بعد از آن حدود یک کیلومتر پیشروی کردند تا به یک رودخانه خشک رسیدند، سربازهای عراقی ها کمی آنطرف تر موضع گرفته بودند و مقاومت می کردند. این درگیریها تا روز چهارم فروردین ادامه داشت. از شب چهارم مرحله دوم عملیات آغاز شد. این بار دیگر حمله جانانه بود و تعداد زیادی از عراقی ها اسیر شدند و بقیه تا مرز عراق عقب نشینی کردند. لذت پیروزی بسیار شیرین بود و برای رسیدن به این شیرینی رنجها و تلخی های بسیار زیادی را تحمل کردیم. در حین مرحله اول عملیات یکی از دوستانم به نام باقری را دیدم که بد جوری زخمی شده بود. البته قبل از من او را باند پیچی کرده بودند. سرش روی زمین بود دستم را زیر سرش گذاشتم و لای دندان و توی دهانش پر از ماسه و خاک بود، رنگش به شدت زرد شده بود می گفت ساعت ۳ صبح ترکش خورده و تا ساعت ۷ هنوز به پشت جبهه منتقل نشده است. قهرمان سهرابی اهل گنبد هم زخمی شده بود. علی فلاح، هم سنگرم هم زخمی شده بود. کاشمری بچه خراسان و نوبهاری تهرانی که تازه پدر شده بود شهید شدند. سرگروهبان محمدی و علیزاده تهرانی هم شهید شده بودند.

 جا دارد خاطره ای از شهید نوبهاری بگویم. اوایل اسفند یک روز سرگروهبان واحد ما-استوار پاکروان- که او هم الان در این عملیات زخمی شده بود، چند نفر از سربازها از جمله مرا صدا زد و گفت بچه ها نوبهار پدر شده است و می خواهم او را به مرخصی بفرستم تا بچه اش را ببیند. وضع مالی اش خوب نیست هر چقدر می توانید کمک کنید تا به او بدهیم برای بچه و خانمش کادو بخرد. نوبهاری رفت و بعد از چند روز با خوشحالی برگشت. گفت خدا یک دختر به من داد. در آن زمان یک سرود از رادیو پخش می شد که قسمتی از آن چنین بود (( چشم مادر، چشم خواهر، مانده بردر، ای برادر، ای دلاور)) ما هم به شوخی و اذیت کردن نوبهاری یک بند به آن ضافه کردیم و می خواندیم ((چشم مادر، چشم خواهر، چشم دختر، مانده بردر، ای برادر، ای دلاور)). و متاسفانه چشم دختر شهید نوبهاری بر در ماند و همسر و دخترش دیگر او را ندیدند. حمله فتح المبین با همدلی، ایثار و شهادت رزمندگان ارتشی، سپاهی، بسیجی و جهادی با موفقیت و سربلندی به پایان رسید و به عنوان یک عملیات عظیم همراه با پیروزی در تاریخ جنگ ایران اسلامی ماندگار شد.

من الله التوفیق

عباس رمضانی

 


دیدگاه‌ها

کد موجود در تصویری که مشاهده می کنید را وارد کنید
XML دیدگاه ها: RSS | Atom

درون‌شد

بازدیدکنندگان

۱